استراتژی نوین حمله غافلگیر کننده 


 

جومونگ که در مونده شده بود ییهو نیرویی خدادادی بهش القاع میشه و همه نفرات رو یه طرف میدون جمع میکنه و تنهایی شروع به تیر اندازی میکنه و به ماری و بقیه میگه من جلوشو رو میگیرم شما برین که اونها هم به مرامشون برمیخوره و میمونن

تا اینکه فرمانده زره پوشها هم با کمان جومونگو نشونه میگیره و جومونگ هم دوباره یکی از اون چشمه های خدادیشو رو میکنه و با تیر پر سیمرغ خودش تیر فرمانده رو میزنه و بدون اینکه از مسیر منحرف شه یه راست میره توی گلوی فرمانده و نشون میده که مرد روزهای سخته

اون طرف تو اردوگاه سونگ یانگ رییس پیل هنوز داره روی اعصاب سوسونو رژه میره و میگه تقصیر توه الا هم نه بابات میاد کمکون نه جومونگ بی کاره که بیاد

سونگ یانگ هم میخواد بده گردن سوسونو و بقیه رو بزنند که بهش میگند یومی یول امده اونهم به یومی یول میگه یون تابال ایتقدر ترسو که تو رو انداخته جلو برو یه دفعه قاطی میکنم میزنم هم تو رو میکشم هم خودمو بدبخت میکنم . یومی یول هم میگه من اومدم کمکت چون آینده تو  رو دیدم میدونم چی به چیه و میگه سوسونو رو ول کن بره الان یون تابال تونسته شمشیر فولادی بسازه و اینطور همه قبایلو میخره اونوقت فقط سر تو بی کلاه میمونه سونگ یانگ هم میگه به خاطر خودم نیست به خاطر جولبونه که یون تابال علقشو داده دست گوموا میخواد بره جنگی که شکست میخوره برو پی کارت ببینم

سونگ یانگ میگه سوسونو رو بیارن و میگه حرف آخرتو بزن سوسونو که بدجور غرور از چشماش میزنه بیرون میگه منو بکش و میخوان آرزشو براورده کنه که ییهو حومونگ مثل پیاده بابا غیبی در ادامه عملیات امداد و نجات میاد و نجاتشون میده سوسونو هم بلند میشه به جومونگ کمک کنه. سونگ یانگ هم سریع فرار میکنه

بعد از اتمام کار آهنگ عاشقانه گذاشته میشه و چون می طلبه صحنه ای بسیار رمانتیک بین جومونگ و سوسونو بوجود میاد و سوسونو میگه به خاطر من تو و بویو توی دردسر افتادین جومونگ هم میگه فدای سرت اینقدر بهم کمک کردی که این توشون گمه . و قرار میشه برن بویو  و چیزهایی که سونگ یانگ بالا کشیده رو جایگزین کنند

به تسو خبر میرسه که سوسونو اومده به قصر اونهم که فکر میکنه کار نارو بوده خوشحال میپره بیرون که وقتی میبینه با جومونگ اومده پوزش کش میاد گوموا هم از کار جومونگ قدردانی میکنه و میگه برای لشکر کشی آماده شین

 

تسو به نارو میگه خاک بر سرت پس رفتی برای چی نارو میگه من داشتم میرفتم ولی ملکه و فک فامیلها جلومو گرفتن

تسو میره پیش مامانش و میگه چرا جلوی کمک انسان دوستانه و استراتژیک منو گرفتی من به خاطر کشور این کارو کردم نه سوسونو که ملکه میگه خیلی خوب تو اگه نگران کشوری به فکر این باشه که اگه جومونگ پیروز شه ما و کشور نابود میشم در ضمن سوسونو فقط جومونگو دوست داره نه تو

یون تابال از اینکه سوسونو توی درسر افتاده و کاری نکرده معذرت میخواد که سوسونو میگه پای کشور وسط بود من میخواستم جونم هم بدم این جنگ برای تحقق اهداف کشورمون لازمه یون تابال میگه اینهمه بهت سخت گرفتم تا یه مرد بارت بیارم تا جا منو بگیری

یوهوا به جومونگ میگه درسته که خود گوموا توی جنگ باشه سربازها بهتر میجنگن و من هر چی بهش گفتم بمونه فاید نداشت ولی اگه تو با اون برین من اینجا تنها میمونم این ملکه هم معلوم نیست چه کارهایی میخواد بکنه باید کسایی رو بزاری مرافبشون .بابات رفت اسیرها رو نجات بده که دیگه رفت و نیومد تو اگه رفتی دیگه صبری برام نمونده منتظرت باشم

جومونگ هم موضوع رو به گوموا میگه اونهم میگه نترس از همه رییسهاشون یه پسر گفتم بفرستن برای جنگ چیزی نمیشه اگه خواستن مخالفت کن سر راه اول یه سری به اونجا میزنیم بعد میریم جنگ .حواست باشه این جنگ علاوه بر تحقق اهداف مشترکمون برای تثبیت قدرت من هم هست

 

تسو هم دوباره من باب مکاتبت برای دادن گزارش روزانه امور ،نامه ای برای یانگ جو مینویسه ولی ایندفعه میده یکی دیگه بره که توی راه ماری و بچه ها خفتش میکنند

 

جومونگ هم میره پیش تسو و اونهم بهش میگه خوب این چند روز حال این هانیها رو گرفتی جومونگ هم نامه رو ، رو میکنه و میگه به خاطر محبتهای تو بود که اطلاعات غلط دادی به دشمن، دیگه خجالت بکش چقدر مچتو بگیرم اگه دفعه دیگه تکرار شه به عنوان جاسوس حالتو میگیرم و حسابی میزنه تو برجک تسو

جومونگ افرادو جمع میکنه و میره حالی به دوچی و یونگ پو بده

با نفرات میریزن اونجا و به جرم قاچاق میگه همه کالاها مصادر میشه و دوچی هم اعدام که با وساطت یونگ پو جومونگ به مصادر اجناس قناعت میکنه

 

جومونگ دوباره ماری و بقیه رو جمع میکنه و دستورات لازم بهشون میده و میگه فردا شما اولین گروه هستین که برای تجسس منطقه  راه میوفتین برید آماده شین

 هیوبو هم برای احوال پرسی و خداحافظی میره پیش سایونگ و یه شمشیر بهش میده و میگه توی جنگ سعی کن دوز مردونه ات رو ببری بالا و ازا ین استفاده کنی سایونگ هم تشکر میکنه و دوباره از اون نوع نگاهه میکنه که هیوبو دوباره میترسه و سریع میره

موپالمو به جومونگ میگه که میخواد بیاد جنگ و با دست خودش شمشیرهاشو امتحان کنه جومونگ میگه همینجا بمونی بیشتر برامون نفع داره که موسونگ نفس راحتی میکشه  جومونگ بهش میگه در نبود من فرماندهی نیروهای قصر رو به تو میسپارم حواست به قصر باشه

 

ملکه به مأوریونگ میگه این گوموا حساب همه جا رو کرده و از ایل و طایفه عموم ، پسر هاشون رو برده که دستشون بسته باشه مأوریونگ میگه این که چیزی نیست جنگ به این مهمی میخواد بره اصلاً از ما مشورت نگرفته که حداقل کی بره ما هم برای بقای زندگی چیزی بهش نگفتیم

یانک جو هم برای رفتن داره زره میپوشه و آماده میشه که به سولان میگه میدونم چه احساسی داری ولی تسو دشمنونه و نمیشه کاریش کرد ولی من بویو رو فتح میکنم و آرزوتو براورده میکنم

ارتش بویو به فرماندهی گوموا به سمت ییم دون راه میوفته

 

ارتش هان هم به رهبری یانگ جو و همراه با زره پوشهاشون راه میوفتن

 

سوسونو هم با تدارکات راه میوفته

در مقرر فرماندهی هان جلسه فرماندهی برگزار شده  و یانگ جو چند تا از چینها رو دور خودش جمع کرده و میگه هر چند بویو شمشیرهای ضد زره دارن ولی مشکل اصلی ما تدارکات کمه که باید هر چی زودتر جنگ رو شروع کنیم و به درازا نکشونیم و میگه با زره پوشها حمله اول رو شروع میکنیم تا اونها بخوان تلافی کنند

 

در مقرر فرماندهی بویو همه پی به ضعف هانیها بردن و میخوان جنگ رو به درازا بکشونند که جومونگ میگه پس باید موضع دفاعی بگیرم تا سر فرصت ضد حمله درستی بزنیم  که همین موقع خبر میرسه اترش هان با زره پوشها میخواند حمله کنند

کار با نبرد تن به تن پی گیری میشه و یکی از زره پوشها که خیلی به خودش مطمئنه کلاهخود خودشو در میاره و شروع به عورد اومدن میکنه .جومونگ به حضار میگه چه کنیم کی میره جلو که تسو میگه نارو بابا برو جلو روشون کم کن ببینم

نارو هم یه نیزه سر محکم برمیداره و رگ طرفو میزنه تا دیگه یاد بگیره کلاهشو در نیاره

فرمانده که هویج شده و میبینیه اونها روحیه گرفتن دستور حمله میده که جومونگ هم یه کماندارها میگه بزنید و با تیر میزن توی ساق اسبهاشون که حمله خنثی میشه و زره پوشها عقب نشینی میکنند .یونگ پو که جو گیر شده میگه الان میرم دنبالشون که جومونگ میگه لازم نیست الکی میره خودتو افرادو به کشتن میدی

لشکر شکست خورده به اردوگاه برمیگردن یانگ جو میگه ببینید یه الف بچه چطور مو دماغمون شده همین موقع گونگ سون خبر میاره که ارتش هان توی جنگ با قبایل جنوب غربی پیروز شده و قراره نیروی کمکی برسه

 

جومونگ هم داره به نوع حمله فکر میکنه که سوسونو میاید خبر روحیه بخش رو میده و میگه بدبخت شدیم از چانگ ان خبر رسیده که ارتش هان توی جنگ قبلی پیروز شدن و ارتش یودونگ داره میاد این سمت که تمام نقشه های جومونگ روی آب اسکی میرن

جومونگ هم هم خبرو به گوموا میده و همه ماتم گرفته میشند تسو میگه ممکنه ارتش یودونگ به قصر حمله کنه باید سربازها رو بگردونیم که نخست وزیر هم تایید میکنه که گوموا میگه اصلاً حرفشو نزنید که عقب نشینی در کار نیست جومونگ هم سر رشته کلامو دست میگیره و میگه ارتش اونها دور روز دیگه میرسه ما هنوز سرباز زیادی از ساچالدو نگرفتیم نیروهای مردمی هم نرسیدن من دارم طرح یه حمله ضربتی ویران کننده رو میریزم ما پیروزیم شما صبر کنید

تسو و یونگ پو هم دارن بشکن بالا میزن که جومونگ حالا چطور میخواد این جنگو به سرانجام برسونه

ماری و هیوبو هم میگند باید تا سربازها روحیه رو ازد ست ندادن کاری کنیم که جومونگ میگه باید هر چی زودتر بهشون حمله کنیم .و شبانه روز به این موضوع فکر میکنه چه چطور حمله کنه و موفق بشه که میبینه مان هو یه چیزی میندازه توی آتیش که آتیشو بیشتر میکنه .مان هو میگه اینو وقتی توی ارتش دامول بودم با هئ موسو ساختم و روش ساختشو به جومونگ میگه

جومونگ هم به ماری و بقیه میگه از فردا چند تا ظرف میزارید و به سربازها میگید توی اینها جیش کنند و ولی به حال کسی که این کارو نکنه و اونها هم اطاعت امر میکنند

خبر به تسو هم میرسه که یونگ پو میگه  حتماً میخواد بپاشوندشون رو سر دشمن تسو غضبناک نگاهش میکنه و میگه این دوباره میخواد یه ایده تاریخی رو کنه برامون

جومونگ و برو بچ هم به پیشنهاد مان هو میرن توی جنگ و شاخ و برگ درختها رو میبرند و آتیش میزنن و خلاصه با ترکیب سوخته این مواد و بقیه یه ماده مشتعل درست میکنند

جومونگ دستاور جدیدشون رو نشون سوسونو میده و میگه بهش میگن سوتان ولی مشکل اینه که وسیله پرتابشو نداریم بریم نزدیک توی تیر راس اونها قرار میگیریم

سوسونو هم موضوع رو به سایونگ میگه  اونهم میگه برو جومونگو بگو بیاد تا بهش نشون بدم چه کار کنه

و میرن توی فضای سبز و سایونگ یه بادبادک رو نشانشون میده و میگه سوتانها رو ببندین بهش و بعد میفرستادنشون توی هوا و همه خوشحال میشند

جومونگ موضوع رو به گوموا میگه و میگه میخوام شبیخون بزنم و شما با لشکر اصلی بهشن حمله کنید که گوموا اجازه رو صادر میکنه

شب جومونگ هم با افراد دامولیش میرن سمت ارودگاه و منتظر میمون و افراد سوسونو هم پشت سر اونها بادبادکها رو میفرستن رو سر ارتش هان

گوموا هم تمام افرادشو به خط میکنه و منتظر اشاره جومونگه  تا دستور حمله رو بده

بادبادکها میرسن بالا سر ارودگاه که یانگ جو و زیر دستها میاند بیرون و همه باد دیدن صحنه یاد طیرن ابابیل میوفتن

جومونگ و نفراتش هم با تیر آتیشی میزن به بابادکها که سوتان هم آتیش میگیرن و میرزه سر هانیها، اردوگاه اتیش میگیره و هانیها حسابی دست و پاشون رو گم میکنند

 

گوموا هم دستور حمله رو میده و با تمامی نفرات حمله میکنند

از اون طرف جومونگ هم دستور حمله رو به افرادش میده

 

  فایل ورد مربوطه

 

قسمت سی و سوم : آرزوهای بزرگی که بر باد رفتن