وزیر بو به سمت سلول هئ موسو میرند و جومونگ هم که متوجه موضوع شده سریع میره قایم میشه و ماجرا را نگاه میکنه

 

موسونگ هم وزیر بو و یومی یول به داخل سلول میبره که همون اول هئ موسو موضوع را میفهمه و میگه این دونفر کی اند اوردی که یکیشون زنه و برای اولین بار که اومده اینجا وزیر بو و یومی یول که ترسیدن سریع میرند بیرون تا سه نشه و دم در به موسونگ میگه اگه به کسی چیزی در این مورد گفتی میدم باباتو در بیارن

موسونگ هم میره پیش جومونگ میگه خواهشن دیگه اینجا نیا که سرمون را به باد میدی هر وقت خواستی بگو من کوهستان .حومونگ هم میگه وزیر بو برای چی اومده اون طرفو ببینه مگه اون کیه  موسونگ هم میگه بابا به تو چه بیا برو به زندگیت برسه و ما را از نون خوردن ننداز

جومونگ هم میره منظره نگاری روی کوه و به حرفهای هئ موسو فکر میکنه که چقدر طرفو زندانی کردن که یادش نیست کی بوده و چه میکرده

 

این طرف شازدهها در مورد جومونگ و کارهاش میگند که یونگ پو میگه مشکوک شده هر روز میره بیرون قصر و فهمیده که تعقیبش میکنیم قالمون میزاره تسو هم میگه جومونگ بیار زمین تمرین ببینم چه یاد گرفته

جومونگ میره پیش تسو .تسو هم میگه شنیدم این روزها زیادی میری بیرون قصر چه کار میکنی جومونگ هم جواب درستی نمیده تسویا هم یه شمشیر به جومونگ میده میگه حالا که میره شمشیری زنی تمرین میکنی بیا تا من چند تا چیز یاد بدم جومونگ که میدونه قراره ضایع شه قبول نمیکنه که دو تایی خرش میکند و جومونگ قبول میکنه

در مبارزه هم جومونگ که آماتوره شمشیرو طوری میگیره که میشکنه و تبدیل به خنجر میشه و مونده که خودشو خیس کنه تسو هم بهش میگه درس امروز اینکه که تا کسی بهت چیزی گفت جوگیری نشی شمشیر بکشی و جون خودتو به خطر بندازی

جومونگ هم  که حسابی ضایع شده پیش خودش میگه اگه شمشیرم مثل تسو بود حالیش میکردم  تقصیر من چیه شمشیر جنس مرغوب نبود

و شب با یه بطری مشروب اعلا میره پیش موپال مو رییس آهنگری موپال مو هم اول درمورد قضیه بویونگ میپرسه که و میگه خبرش همه جا رسیده جومونگ هم میره سر اصل مطلب و بهش میگه من هم یه شمشیر مثل دادشم میخوام که نشکن باشه ،برام بساز

 

اون طرف دایی تسو وزیر بالگوئه یه نفر به نام نارو  که شمشیر زن قهاریه را برای تسو میاره و میگه این آدم  بدردت میخوره به عنوان محافظ قبولش کن تا من هم کمکت کنم تا ولعیهد بشی

موپال مو هم وقتی نیت جومونگ میفهمه قبول نمیکنه و میگه بابات بفهمه منو میکشه جومونگ هم میگه حال یه شمشیر چیزی نیست من برای خودم میخواد نمی خوام که شمشیر قاچاق کنم اگه لو رفتیم همه تقصیرها گردن من اصلاً هر روز برات از این مشروبها میارم تا اینکه موپالمو قبول میکنه

در قصر به شاه خبر میدن یکی از قبایل که ازشون شکست خورده بودن دوباره طغیان کردن و ارتش تشکیل دادن گوموا هم عصبانی میشه و میگه پس افرادمون چه غلطی میکردن که فرمانده ها میگنه اونها از سلاحهای قوم هان استفاد کردن برای همین با اون همه افراد شکست خوردیم همین موقع وزیر بو میاید اونجا و میگه خبر رسیده که امپراطور هان فرماندار جدید هیون تو را منصوب کرده و قرار بیاد اینجا عرض ادبی بکنه گوموا هم میگه دشمنانمون از هانیها کمک بهشون رسیده فرماندار هیون تو هم داره میاید اینجا و شصتش خبر دار میشه و میگه تمام افسران برای جلسه فوری خبر کنید

جلسه با حضور وزیران و افسران تشکیل میشه و وزیر بالگوئه میگه اونها عدی نیستن که ما نگران باشم هر چی داشتن جمع کردن 4 تا شمشیر خریدن مگه هانیها بی کارن با چند قوم در پیت همکاری کنه .نخست وزیر بو هم میگه نه اینطور نیست اونها مجهز شدن و فرماندار هیون تو داره میاید اینجا اینها نقشه شونه ژنرال هوک چیل هم میگه فرماندار میخواد بهمون بگه دیگه کشور گشایی نکنیم و برای همین ترسیدن و دشمنهای ما را تجهیز کردن .گوموا هم میگه چه غلطها افراد را بردارین برین باباشون در بیارن و به آهنگری خبر بدین کار ساختن شمشیرها را شروع کنند

خبر به کهرو ایها هم میرسه و سوسونو به سایونگ میگه من میگم دولت هان میخواد با بویه صلح کنه اما بابام میگه اونها اومدن جلوی کشور کشایی بویو بگیرند تو چی میگه .سایونگ میگه مجهز کردن دشمنان بویو برای اینکه که عکس العمل گوموا را ببیند چیه و فرماندار هم بیشتر به خاطر اینکه بفهمه توی آهنگری بویو چه خبر داره میاد اینجا چون میدون که گوموا چقدر دلش شمشیرهای نشکن میخواد .یون تابال هم میگه خوب من درست گفتم تو هم راست میگی ولی به جای این حرفها فکر کن ببین چطور میشه یه پولی از این ماجرا به جیب زد آقای زرنگ . و به اوته میگه یه خبر چین را پیدا کن تا برامون از اوضاع و احوال بویو خبر بیاره پولش هم مهم نیست .رییس جیل هم خبر میاره که کله کنده بازار بویه یه نفره به نام دوچی که خیلی قدرت داره که یون تابال میگه اون هم تحت نظر داشته باشبن برام خبر بیارین

و اتوه میفرسته تا آمار دوچی را براش بیاره . دوچی هم یه آدم کله شقه که علاقه زیادی داره که جیگر خوک را خام خام و خون چکون بخوره

یومی یول هم دوباره در حال مراوده با خدایانه که با فکر کردن در مورد حرفهای هئ موسو عذاب وجدان میگره و نگران میشه که خبر میدن یوهوا برای دیدنش اومده

یومی یول هم میره استقبال یوهوا میگه راه گم کردی اومدین اینجا غافلگیر کردین ما اینجا کلبه درویشی داریم ولی هر وقت دلت تنگ شد بیا پیشمون . یوهوا هم سفره دلشون باز میکنه و حرفهای گوموا میزنه این قصر بزرگه اما من احساس تنهایی میکنم الان دیگه شبها هم از دست این جومونگ خواب ندارم ییهو یاد تو افتادم بیام پیشت درد دل کنم . برای شروع هم یوهوا یه دستمال گلدوزی میده به یومی یول

 

خبر با سرعت نور به ملکه هم میرسه و موجبات نگرانیشو را فراهم میکنه و به خدمتکارش میگه برو زود خبر بیار ببینم جریان چی بوده که این بابا رفته پیش حاج خانوم چون سابقه نداشته

جومونگ هم که عزمشو جمع کرده تا روی تسو کم کنه تصمیم میگیره که خودش از نزدیک مراحل ساخت شمشیرو یاد بگیره و شب قاچاقی وارد کارگاه میشه و موپال مو هم روند کارو براش توضیح میده

 

و جومونگ هم از آهنگری خوشش میاید و آتسینها بالا میزنه و خودش مشغول میشه اون هم با چه عشق و علاقه ای دل به کار بسته .غافل از اینکه نارو مراحل کارو از دور زیر نظر داره

و شمشیرو میبره پیش موپالمو و میگه ببین چه ساختم که موپالمو میگه برای شروع خوبه ولی محصولات من محکمتر از این بود ولی با یه ضربه شمشیر هانیها شکست نمیدونم اونها چی میریزن توی شمشیرهاشون

ناور میره پیش تسو تا جریانو بگه که یونگ پو سر راه جلوش میگیره و  چنان قیافه میگیره که نارو هم میترسه و فکر میکنه یونگ پو  هم کسیه برای خودش و جریانو میگه یونگ پو هم روشنفکریش گل میکنه و میگه به دادش نمیخواد چیزی بگی خودم حلش میکنم یه بابای از جومونگ در بیارم تا همه بفهمند اینجا کجاست و من کیه ام

فرماندار هیون تو هم به بویه میرسه و برای عرض ادب میره پیش گوموا که گوموا میبیه که طرف همون یانگ جونگ دوستشه که پله ها ترقی را با آسانسور بالا رفته و خیالش کمی راحت میشه

گوموا هم برای استقبال یه ضیافت ترتیب میده و از یانگ جونگ پذیرای میکنه و سنگ تمام میزاره اما وزیر بو که میدونه خبرهاییه چپ چپ نگاه میگه و ناراحت آینده بویو است

گوموا به یانگ جونگ میگه یادته قبلاً چی گفتی رفیق حالا که تو فرماندار هیون تو شدی میتونیم روابط دوستانه ای بر قرار کنیم که یانگ جونگ میگه بابا تو شاهی من تازه فرماندار یه شهرشدم .مگه من چیزی دستمه .الان که اینحا اومدم نامه امپراطورمون بهت بدم

گوموا هم تا نامه را میخونه اخمهاش میره توهم میگه همین الان برو به اون امپراطورتون بگو اینجا هیون تو نیست و توی کارهای من دخالت نکنه یانگ جونگ هم میگه پیاده شو با هم بریم چه خبره هر روز کشور گشایی میکنی تازه اسلحه هاتو فقط به ما نفروختین دست ار این کارهات بردار و اگر نه سلاحهامون به همه دشمناتون میدم فکر کنم خبر این کار به گوشت رسیده  نکن این کارهارو  و اگر نه با تمام نیرو به بویو حمله میکنم و حسابی گوموا را تهدید میکنه

جلسه اضطرای برای آرام کردن گوموا با حضور تمام وزیران و افسران و ماموران قصر تشکیل میشه و وزیر بو از شاه بابت این بی احترامی غذر خواهی میکنه یومی یول هم میگه تقصیر یانگ جونگ که که جیک و پوک ما رو میدونه آدم هر چی میخوره از آشنا میخوره خوب که شاه نشده .گوموا هم میگه حیف که مجبورم به این خفت تن بدم ولی به موقع اش چنان حالی از این یانگ جونگ بگیریم تا بفهمه اینجا کجاست و من کی بودم بگین آهنگریو تعطیل کنند سربازهای ارتش هم بفرسیتن خونه هاشون به موپال مو هم بگین چند روزی طرف قصر آفتابی نشه و کسی در مورد جای آهنگری هم حق نداره چیزی بگه و همه از این کار سجده شکر به جا میارند و تشکر میکنند

وزیر بو خبرو به موپالمو میده و میگه همه آهنگرو بفرست خونه هاشون و بگو خودشون را مخفی کنند  .موپالمو هم برای اینکه به جومونگ خبر بده ریسک میکنه و میره به قصر که جومونگ پیدا نمکنه

 

اون طرف جومونگ بی خبر از اوضاع فصر در حال تمرین با موسونگه که شمشیر چوبی رو هم میشکنه موسونگ هم میگه خوبه داری پیشرفت میکنی جومونگ هم میگه من دلم میخواد شمشیر واقعی تمرین کنیم  موسونگ هم میگه حال من یه چیزی گفتم تو هم سریع جو گیر شدی .اگه خودتو ناقص کردی جواب مامانتو چی بدم

 

افراد یانگ جونگ هم تمام قصر را دنبال آهنگری میگردن که چیزی پیدا نمی کند و به یانگ جونگ خبرو میدن یانگ جونگ هم میگه بیشتر بگردین جاسوسان بی خودی خبر ندان .نکته جالب در فیلم اینه که هیون تویها همه شون چینی حرف میزنند ولی وقتی چند سالی توی قصر خودشون زندگی میکنند در هیون تو همه کره ای را مثل بلبل حرف میزنند

جومونگ هم شب بی خبر از همه چیز میره آهنگری و کوره را روشن میکنه غافل از اینکه یونگ و توی کوره مواد منفجر گذشته و جومونگ هم شروع به تلمبه زدن میکنه که کارگاه را منفجر میشه و باز گندی بالا میاره

جومونگ هم چهره اش اینطور میشه و وقتی به خودش میاد تازه فهمیده که چه گندی بالا آورده و اون گوشه شاهد شاهکارشه و اتفاقی که نباید میوفتاد ، افتاد و زیر دست یانگ جونگ موضوع را میفهمه

یونگ پو هم خوشحال از این موفقیت میره پیش تسو و جریانو میگه که تسو هم سرش داد میزنه و میگه تو کی میخواهی آدم شی ما این همه مخفی کار کردیم تا یانگ جونگ دستمون نخونه انوقت تو با این کارت گندشو در اوردی یعنی میخواستی با این کارت جومونگ نابودی کنی یا همه مون را به خاک سیاه بنشونی برو یه فکر به حال خودت کن که اگه بابا بفهمه اعدامت میکنه

یانگ جونگ هم از اینکه مچ گوموا را گرفته خوشحاله و خدا را بنده نیست میره پیشش و میگه خواستین زیر آبی برین دستتون رو شد اینبار به خاطر دوستیمون کوتاه میایم .کرکره آهنگریها را بیارن پایین و اگر دیگه نه ما نه شما . گوموا هم چند سالی از عمرش کم میشه

در این راستا جلسه در قصر تشکیل میشه و همه حسابی پشت سر جومونگ صفحه میزارند و خواستار مجازاتش اون میشند

 

شاه هم جومونگو احضار میکنه و میگه خیالت راحت شد هم آبرو کشورو بردی هم منو ریشخند هیون تو کردی و اینطور زدن توی برجکمون و هیچی هم نمیتونم بگیم جومونگ همه گناهان را گردن میگیره که گوموا میگه از این به بعد تو از شازدهی خلق میشی و از قصر اخراجی برو از جلوی چشم گمشو و جومونگ میگه حالا من یه حرفی زدم و میوفته به التماس که فایده نداره

خبر با سرعت نور به یوهوا میرسه و یوهوا میگه بهتر بزار ندازنش بیرون تا آدم شه اخه اگه این بدرد میخورد که خدا به ما نمیدادش

و به همین سرعت به ملکه و بچه هاش میرسه و موجی از شادی و خوشحال بینشون به وجود میاد و تسو هم برای رسیدن به ولیعهدی امیدوار میشه

جومونگ هم قبل از رفتن میره تا مامانشو ببینه که یوهوا هم برای اینکه وابستگی جومونگ کم کنه اونو نمیبینه جومونگ هم احترامات خداحافظی اجباریو به جا میاره و موداک یه کم طلا وجواهر بهش میده و میگه اینها رو داشته باش بیرون به دردت میخوره

جومونگ میزنه بیرون قصر  شازده ها هم که از موفقیت چقدر خوشحالند

یوهوا به همین هم اکتفا نمیکنه و به موداک میگه برو به دادشت بگو اگه جومونگ اومد سراغ دکش کنه میخوام از صفر شروع کنه

 

جومونگ هم اول میره برکه نگاری و یه کم در مورد کارهاش و آینده اش فکر میکنه و بلند میکنه میره پیش موسونگ که بهش میگند موسونگ از اینجا رفته

جومونگ میره به شهر که سه دزد تو شهر با دیدن جومونگ زاغ سیاهشو چوب میزند .نفری که جومونگ را بررسی میکنه اسمش اویه و رییسشون که لباس زرد پوشیده ماری و اون غلدوره هم اسمش هیپبو مو قشنگه گروهه . این سه نفر بعداً در تشکیل کشور گوگوریو به جومونگ کمک میکند .چه حکومتی راه میندازه جومونگ که با کمک چند تا دزد و راهزن تشکیل میشه و چنین کسانی مقام وزیری و فرماندهی میگیرند

و این سه نفر برای دزدی یه دعوا سوری راه میندازن که این بار بدجور هیپبو ماری را میزنه و وقتی حواس طرف پرت میشه اویه حیبش را میزنه

 

بعد از موفقیت کار میبیند که به کاه دون زدن و این دفعه گنچ دزدیدن

و میرند پیش دوچی و جواهرها رو نشون میدن دوچی هم میگه اینها رو از کی کش رفتین جایی که شما کار میکنید از این مشتریها به طورتون نمیخوره و ماری میگه خوب  پولو رد کن بیاد دو چی هم میگه شماها نمیتونید اینها را جایی آب کنید مال خانوداه سلطنتیه  و میخواد مفت خری کنه که بالاخره به توافق میرسند . در همین حال بویونگ که پیش دوچی به عنوان برده کار میکنه یه ظرف جیگر برای دوچی میاره که فقط هیپبو که خوش میاید و میخوره

 

اویه که دلبسته بویونگ شده براش یه حلقه میاره و احساساتشو ابراز میکنه

 

جومونگ هم بی خبر از خالی بودن جیبش میره فهوه خونه و مشروب میزنه توی رگ و یاد حرفهای شاه و گندهایی که چند روز اخیر زده میوفته

موقعه حساب کردن میفهمه که جیبشو زدن و طرف با جومونگ دست به یغه میشه و به افرادش میگه بزنید و پرتش کنید بیرون

همین موقعه سوسونو هم به اونجا میاید و ماجرا میبنه و میگه من پولشو حساب میکنم ول کنید بنده خدا را و پول میده و به جومونگ میگه شازده ما رو باش پول غذا خوردنشو نداره جومونگ که دوبار کنف شده میگه جبران میکنم سوسونو میگه ما یه پول صدقه در راه خدا دادیم بی ارزشش نکن

 

جومونگ یاد کار سوسونو میوفته و میره جلوشو میگیره و میگه میخوام برات کار کنم بهم کار بده سوسونو هم میگه اخه تو چی داری که من استخدامت کنم هرچی که بهمون گفتی دروغ از آب در اومده تازه زشته من یه پرنسو به کارگری بگیرم و از اونجا میره و جومونگ که بدتر ضایع میشه